شیر   

فوتبال تو خونه؟ اگه چیزی بشکنه؟

تهدیدهای عقل کیلویی چند؟شوت سنگین تو شروع بازی بود.

تق!

 لیوان شیر شکست....

تو میلرزیدی چون لک شدن فرش کار تو بود و کلاغ همه چیز و دیده بود.و من هنوووووز برای شیری که دیگه هیچ وقت نمیشه جمعش کرد گریه میکنم!

   من هستم؟   

یه نقطه تو مرکز یه مربع.ضلعهای مربع دارن نزدیک و نزدیکتر میشن.فضای خیلیییی تنگ...ترس از آوار...نقطه کمرنگ شدهناراحت

سندروم بی کاری...

سندروم روزمرگی...

   ...   

How easy it is to be a philosopher on paper,and how difficult in real life

   clay   

My favorite story that has a sad tone and I’ve cried for it:

It’s a story about an ugly woman who is a lundry.she is kind and speeks soothingly.She was always sent for when women argued over their tubes and always was succeeded in making peace.

Maria was very very little.she had a long nose and long chin .She was not married.

She was going to see joe and alphy on sunday .She had nursed them.joe used often say:

-Mama is mama but maria is my proper mother.

She bought a dozen penny cakes for them.It was hallow eve.Joe’s wife played piano,They were so happy.they ate nut.

They put somethings like  ring,prayer book on the table and led children up to the table ,blind fold . They asked maria to take sth.She touched a soft wet substance.there was a pause for afew seconds.Miss Donnely became angry and said to one of girls to throw it out at once:that was no pley.Maria did it again and this time she took prayer-book.

Tehn they asked her to sing a song.She played piyano and sang:

I dreamt that I dwelt in marble halls

With vassals and serfs at my side

That I was the hope and the pride

I had riches too great to count,could boast

Of a high ancestral name

But I also dreamt ,which pleased me most,

That you loved me still the same

Joe was sad and his eyes filled up so much with tears .No one tried to show her her mistake!

(In my idea,the climax  of this  story is when she touched the clay.She felt the presence of god who loves all people no matter who we are.He helps all  of his creatures in all stages of their life.Clay is a symbol of death.She discovered she will be alone during her life due to her face,so she intentionally missed a part of poet that shows she will be alone and shows her defect.The protagonist is an illusion to bible,she was peace maker and kind)

   آرزوهای دست یافتنی   

امیر اشکان:"خانم اجازه ، یعنی من هم یه روزی می تونم عین شماانگلیسی صحبت کنم؟"

و من فکر میکنم که چققققققدر دنیای اشکانم کوچک.

                       

   key   

 وقتی بچه بودم، دلم مداد رنگی 24 رنگ عین مال سارا رو خواست ، خریدم. یه روز کامل نقاشی کشیدم و بعد اون هم قاطی چیزای قدیمی شد. و من می دونستم که دلیلش عروسکی بود که تو ویترین مغازه ی آقای مصافی نیا برق میزد.عروسک مال من شد اما تنها همون روزای اول همه جا همراهم بود.شاید چون،اون کوله پشتی بنفش شل و ول ......

باز هم وقتی بچه بودم هدف های کوچیک داشتم. آپ پاش گلاب پاش تو بازی یه قول دو قول برام سخت ترین کار بود، کلی تمرین کردم تا یاد گرفتم.اما هنوز لذت بازی رو حس نکرده ،دلم خواست بشکن زدن یاد بگیرم، خواستم و تونستم. تازگی اش خیلی دوام نداشت!چون دیدم که مریم صد تاااااا طناب میزد و من شروع کردم به تمرین4.3.2.1.....100

بزرگ شدم، خواستنی هام عوض شد.اما باز عمر تازگی شون برا من خیلیییی کمتر از اونچه که باید بود.

بازهم وقتی بزرگ شدم ،هدف های بزرگی پیدا کردم.دلم خواست درس بخونم.دکی گفت خانم خانوما تو که بلد نیستی بی استرس درس بخونی،نخون.برات ضرر داره.ساز بزن.زدم، سخت ترینش و زدم.حال کردم .اما اینم عین یه قول دو قول عادی شد.دانشگاه برام برق میزد.بی توجه به توصیه ها سعی کردم و قبول شدم.مهم نبوود که دیر.اومدم و خوندم.هنوز یه ماه از اومدنم نگذشته به ارشد فکر می کردم.گفتن اگه معدلت بالای 19 بمونه میتونی بی کنکور بری.از خیلی تفریحات میزنم تا بشه و شده.اما به چه قیمتی؟پس لذت بودن کجا میره؟

برای تدریس امتحان دادم و قبول شدم.فکر نمی کردم بییییین اون همه آدم که دو نفر برداشتن، یکی اش من باشم.این ترم و اونجا درس میدم.و این چیزی که خیلی دلم می خواست وبرام عزیز بود و حالا بابتش بی نهایت شادم.اما میدونم این هم زود عادی میشه.خیلیییییی زودتر از اونچه که باید.

این خیلی خوب، که همیشه یه هدف جدید، یه انگیزه ی نو واسه بودن دارم.ولی چرا قانع نیستم؟چرا سعی نمی کنم از چیزی که براش کلی تلاش کردم لذت ببرم و بعد به یه نو فکر کنم.هنوز لمسش نکرده، یه خواست جدید خواب و ازم میگیره.یه کمی طفلکی شدم.یه جورایی خودم و اذیت می کنم.شاید هرگز یاد نگرفتم خودم و دوست داشته باشم.ولی تا کی؟از دویدن خسته شدم.دلم میخواد قدم بزنم.

پ.ن . خیلی هم نقاشی ام قشنگهمژه

   my ears want to hear white lie   

 

       تو یک شعر را که نا تمام یاد گرفته یی می خوانی . می رسی و مشت گره شده ات را پیش می آوری.

-          اگر گفتی توی دست من چیست؟

-          آب نبات.

-          نه.

-          پسته.

-          نه.

-          سنجاق سر مامان .

و مشتت را باز می کنی .خالی ست.

 

بگذار که انسان ساده ترین دروغ های خوب را باور کند.

 

(بار دیگر شهری که دوست میدارم-نادر ابراهیمی)

 

 

 

 

   دلتنگیهای من   

سفره ی افطار پهن است. باز آن صدای مهربان آشنا می خواند:

ربنااا.....

 

دلم تنگ است...

دلم تنگ دختری است که نمی شناسمش.او که جایی در این سرزمین پهناور تنهاست.او که پشت میله ها انتظار یک لبخند را میکشد . و من هرگز کنار" میم "اش ، "الف" ننوشتم و او هرگز "ما" را حس نکرد.می یابمش؟

 

دلم تنگ است...

دلم حتی تنگ گربه ای است که مرا با صدای پیشت شناخت و رفت. رفت تا از دستهای مهربانی ، ته مانده ی غذا دریافت کند.به من باز می گردد تا دوستش بدارم؟

 

دلم تنگ است.

دلم تنگ دستهای سرد زنی است که سردی هوا بهانه ای شد تا جای خالی اسکناس ناچیز را بر آن پر نکنم.باز زنگ در را می نوازد؟

 

دلم تنگ است...

دلم تنگ دستهای پیر پدر بزرگ است که هرگز بوسه ای بر آن ننشاندم.باز می بینمش؟

 

دلم تنگ پنجره هایی است که بستم، سفید هایی که تیره کردم، بارانی که زیرش چتر باز کردم!!، جاده هایی که نرفتم و هر آنچه که بدست آمدنی بود.

روزهایی که تمام شده اند و به من باز نمی گردند.امید بخشش هنوز در من زنده است؟؟؟

 

 

 

 

   تنها نیستم :)   

من تنها نیستم. مردی همراه من است.او با من حرف می زند و من فقط گوش می دهم.با آن که این اتاق کوچک است ، اما او فضای زیادی را اشغال نمی کند: تنها در یک کاست و ضبط صوت جای می گیرد!

   و چه ساده در مشت ها له می شویم!   

1.واینجا نوشتن که بی نهایت عزیز بود، سخت شد!!!!! سخت برای من یعنی چندین بار اومدن به قصد نوشتن و در نهایت سکوت کاغذی و دیگر هیچ.....

و حالا مینوسم!چقققققققققققدر من یاد گرفتم و یاد گرفتم و یاد گرفتم.تک تک سلول هام این تغییر رو حس میکنن.زهرا هست.زندگی هست و به قولی " بهشت همین جاست.

2.تینا ی 5 ساله پرسید:" خاله چرا دولت مردم رو اذیت می کنه؟ چرا برقها رو قطع می کنه؟" خاله با دو تا شاخ رو سرش هیچ جواب قانع کننده ای نداشت.

و چه ساااااااااااااکت له می شویم!

   شمارش معکوس   

 

رشت یه نفر، ررررررررررشت. جلو میشینم ، شیشه ی ماشین رو میدم پایین. هوا سرد، دو نه های بارون میزنه به صورتم و من دلم میخواد مغزم رو بشوره!تو جهی به نگاه همراه با اعتراض راننده نمیکنم. حتما یه ساعت دیگه یادش میره که مسافری ماشینش رو خیس کرد یا باعث شد باد پاییزی جای گرم و نرمش روفقط  ولرم کنه!

 

بارون رو میخورم و از ذهنم درست عین تلفن پرینت میگیرم! ااااااه این صدای معین داره رو مغزم راه میره.یکی به این راننده ها بگه که غیراز معین و حمیرا باز هم خواننده داریم! به کارم ادامه میدم. بر خلاف پرینت تلفن،پرینت مغزم پراز شماره های تکراریه . شماره هایی که من بیشتر از 100 بار باهاشون ارتباط داشتم. شماره ها ی 7/11/61 یا23/4/72یا23/2/75یا.../4/79یا.../1/85 یا.../6/85 .همش تکرار ،تکرار، تکرار.چرااااااااا؟ گاهی خوب بودنشون باعث تکرار بوده و گاهی بد بودنشون.

 

یه چیزی عجیب: ذهن من هر بار که با این شماره ها تماس گرفته، مکالمه اش درست مثل دفعات پیشین بوده. دکمه ی تکرار گوشی ذهن من، نه تنها همون شماره رو میگیره، بلکه نمیذاره مکالمه چیز دیگه ای باشه. یه مرور ....

 

که چی بشه؟چرا خسته نمیشه از این کار؟ چرا یاد نمیگیره که گذشته خوب یا بد رفته؟ چرا با یاد آوری بدی هایی که نقشی توش نداشته، دلم روآزار میده؟ چرا با یاد آوری بدیهایی که توش نقش داشته، هی خودش رو تنبیه میکنه؟چراوقتی یاد آور خوبی ها میشه و لبخند میزنه، به این فکر نمیکنه که لبخند به خاطر یه خوب نو، شیرین تر!

 

دلم میخواد این برگه ی پرینت رو، دستای ذهنم بسوزونه و از ده بشماره:11...12...13..... دلم میخواد شمارش معکوس 10...9.....8....رو هرگز نشنوم.شیشه ی ماشین رو میدم پایین تر، صورتم خیس میشه.ازش قول میگیرم که دیگه برنگرده عقب.قول مردووووووووووونه. قطره های بارون، لبخندم رو میبوسن.

 

میرسم رشت و میرم خرید. یه بار دیگه ماشین سواری، این بار مقصد خونه است. خندان و ممنون از آقایی که میره عقب و جاش رو به من میده تا راحت باشم، میشینم و میخوام که بخوابم. چند قدم میریم ، صدای بوووووق کامیون بیدارم میکنه.جیییییییغ....به خیر گذشت. سعی میکنم دوباره بخوابم.نمیشه ! فکر میکنم که چقدر وحشتناک بود.

 

 یاد تابستون می افتم .اون روز بارونی، چهار تا ماشین پشت هم. شاد و سر حال.یه مزاحم مست وسبقت، سبقت ، سبقت ..... افسانه ، گریه های خاله ، فرزاد که نمیذاشتم قدم از قدم بر داره. نیما که سعی میکردم متوجه خاله کنمش.افسانه ی لرزان.اشکای شقایق کپل و.....

 

چشمام پر اشک. و باز صدای

 

10

 

9

 

8

 

.

 

.

شمارش معکوس واقعا قول مردونه کشک.

ضرب المثلی که خیلی دوست دارم،اما هرگز تجربه اش نکردم:let, sleeping dogs lie

                                                                

                            

   گاهی چقدر زود دیر میشود...   

برای ساکن محله ی هر کجا آباد.برای او که با چند حرف و کلمه ی ساده ، بزرگترین عشق ها را آفرید . و صد حیف و صد افسوس که این سبز ، مسافر قطار سیاه به مقصد نا کجا آباد گشت. روح امین پور شاد...

شاعر و فرشته با هم دوست شدند، فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته.شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعر هایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه ی عشق گرفت.

خدا گفت:دیگر تمام شد، دیگر زندگی برای هر دوتان مشکل میشود.زیرا شاعریکه بوی آسمان را بشنود،زمین برایش کوچک است و فرشته ایکه مزه ی عشق را بچشد آسمان برایش تنگ.